پیامک شعر و شاعری سری۱

آن یار عزیزی که قرارش بودم

آسایش روز و روزگارش بودم

امروز ببین چه میکند با دل من

بیچاره منم که بیقرارش بودم


ما از تو به‌ غیر از تو نداریم تمنا

من لال شوم از تو به ‌غیر از تو بخواهم


ز دستِ عشق به جز خیر بر نمی آید

وگرنه پاسخِ دشنام، مهربانی نیست!


گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم


مجنون نشد ارام پذیر از رخ لیلی

دردیست جدایی که به درمان نرسیده ست


باغ را از رخنه ی دیوار میبینم مباد

باغبان تا در گشاید موسم گل بگذرد


خوش آمدی ز کجا میرسی؟ بیا بنشین

بیا که میدهمت بر دو دیده جا، بنشین


ز بزمِ دوش نه او را خیال رفتن بود

بهانه جویی او بهر رفتن من بود


یا منِ ناصبور را نزد خود از وفا طلب

یا تو که پاکدامنی، مرگ من از خدا طلب


غم نا امیدی من مگر آن نفس بدانی

که برون روی ز باغی و گلی نچیده باشی


التفاتش هست امشب گه به غیر و گه به من

ساعتی صد بار باید مرد و باید زنده شد


دهانت غنچه چشمت نرگس و رخ لاله حیرانم

که در یک شاخ چون پیدا شد این گلهای گوناگون؟


یاد آن گلشن که گل هرچند میچیدم از آن

وقت بیرون آمدن ، حسرت به دامن داشتم


کسی از دفتر من درس اقبالی نمیگیرد

مصیبت نامه ام، از من کسی فالی نمیگیرد


نگاهی را به صد جان میفروشند

بخر ای دل که ارزان میفروشند


آن غنچه که نشکفت به گلشن شب ماست

کامی که روا نمیشود مطلب ماست

در عشق دو چیز است که پایانش نیست

اول سر زلف یار و اخر شب ماست


چشم  تو از كهكشان راه شيري هم سرست

پيش چشمان تو ياس و ناز و مريم پرپراست

من نميدانم چه رازي  بين عشق و اسم توست

اسم تو ازهرچه زيبا ديده ام زيباتراست


ای آنکه شب از سپیده نشناخته ای

وز کثرت جهل خود به حق تاخته ای

گر منکر آفریدگاری بر گوی:

از پیکر خود چه چیز را ساخته ای؟