پیامک اشعار قیصر امین پور سری۱

همه حرف دلم با تو همین است که دوست…

چه کنم؟… حرف دلم را بزنم یا نزنم؟…

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما

کــــو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟…

“قیصر امین پور”


راستی

آیا کودکان کربلا

تنها تکلیفشان

مشقِ “بابا آب”

“بابا آب” بود؟!

“قیصر امین پور”


بادِ بازیگوش، بادبادک را

بادبادک، دستِ کودک را

هر طرف می بُرد…

کودکی هایم با نخی نازک

به دستِ باد

آویزان!

“قیصر امین پور”


سايه سنگ بر آينه خورشيد چرا ؟

خودمانيم ، بگو اين همه ترديد چرا ؟


نيست چون چشم مرا تاب دمى خيره شدن

طعن و ترديد به سرچشمه خورشيد چرا ؟


طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن

آن که خنديد چرا ، آن که نخنديد چرا ؟


طالع تيره ام از روز ازل روشن بود

فال کولى به کفم خط خطا ديد چرا ؟


من که دريا دريا غرق کف دستم بود

حاليا حسرت يک قطره که خشکيد چرا ؟


گفتم اين عيد به ديدار خودم هم بروم

دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا ؟


آمدم يک دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد اين سور شب عيد چرا ؟

قیصر امین پور


وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم

اين روزها که مي گذرد ، هر روز

احساس مي کنم که کسي در باد

فرياد مي زند


احساس مي کنم که مرا

از عمق جاده هاي مه آلود

يک آشناي دور صدا مي زند


آهنگ آشناي صداي او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صداي آمدن روز است


آن روز ناگزير که مي آيد

روزي که عابران خميده

يک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را در آسمان ببينند


روزي که اين قطار قديمي

در بستر موازي تکرار

يک لحظه بي بهانه توقف کند

تا چشم هاي خسته ي خواب آلود

از پشت پنجره تصوير ابرها را در قاب

و طرح واژگونه ي جنگل را در آب بنگرند


تو قله ي خيالي و تسخير تو محال

بخت مني که خوابي و تعبير تو محال


اي همچو شعر حافظ و تفسير مثنوي

شرح تو غير ممکن و تفسير تو محال


عنقاي بي نشاني و سيمرغ کوه قاف

تفسير رمز و راز اساطير تو محال


بيچاره ي دچار تو را چاره جز تو چيست ؟

چون مرگ ، ناگزيري و تدبير تو محال


اي عشق ، اي سرشت من ، اي سرنوشت من

تقدير من غم تو و تغيير تو محال